محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4997

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آمدى ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان كارى پيش آمده كه مىخواهم بگويم . » گفت : « پيش از آنكه به من بگويى من به تو مىگويم ، مهدى پيش تو آمد و چنان و چنان گفت . » گفتم : « به خدا اى امير مؤمنان گويى حضور داشته اى و سومين ما بوده اى . » گفت : « به دو بگو ما به دو بيشتر از آن مهربانيم كه او را به معرض تو قرار دهيم . » ابراهيم بن صالح گويد : نشسته بوديم و منتظر اجازهء منصور بوديم ، از حجاج سخن آورديم ، كسانى ستايش او كردند و كسانى نكوهش او كردند ، از جمله كسانى كه ستايش او كردند معن بن زائده بود و از جمله كسانى كه نكوهش او كردند حسن بن - زيد بود . پس از آن به ما اجازه داده شد كه بنزد منصور در آمديم . حسن بن زيد پيش رفت و گفت : « اى امير مؤمنان گمان نداشتم بمانم تا وقتى كه در خانهء تو و بر فرش تو از حجاج سخن آيد و ثناى او گويند . » ابو جعفر گفت : « چه اعتراض بر آن دارى ، مردى بود كه قومى او را به كار خويش گرفتند و كارشان را نكو پرداخت . به خدا دوست داشتم كسى همانند حجاج را بيابم و كار خويش را به دو سپارم و او را در يكى از دو حرم جاى دهم . » گويد : معن گفت : « اى امير مؤمنان به نزد تو كسانى همانند حجاج هستند كه اگر به كارشان گيرى كار ترا كفايت كنند . » گفت : « كيانند ، گويى خويشتن را منظور دارى . » گفت : « اگر خويشتن را منظور داشته باشم ، از آن دور نيستم . » گفت : « ابدا چنين نيستى ، قومى حجاج را امانتدار كردند و امانتشان را پس داد و ما ترا امانتدار كرديم و با ما خيانت آوردى . » ابو بكر هذلى گويد : با امير مؤمنان منصور به مكه رفتم روزى با وى به راه